فارسی
چهارشنبه 20 فروردين 1399 - الاربعاء 14 شعبان 1441

  3840
  0
  0

حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد

در زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله) ، در شهر مدینه مردى بود با چهره اى آراسته و ظاهرى پاک و پاکیزه ، آنچنان که گویى در میان اهل ایمان انسانى نخبه و برجسته است .
او در بعضى از شب‌ها به دور از چشم مردمان به دزدى مى رفت و به خانه هاى اهل مدینه دستبرد مى زد .
شبى براى دزدى از دیوار خانه اى بالا رفت ، دید اثاث زیادى در میان خانه قرار دارد و جز یک زن جوان کسى در آن خانه نیست !
پیش خود گفت : مرا امشب دو خوشحالى است ، یکى بردن این همه اثاث قیمتى ، یکى هم درآویختن با این زن !


در این حال و هوا بود که ناگهان برقى غیبى به دل او زد ، آن برق راه فکرش را روشن ساخت ، بدین گونه در اندیشه فرو رفت ، مگر من بعد از این همه گناه و معصیت و خلاف و خطا به کام مرگ دچار نمى شوم ، مگر بعد از مرگ خداوند مرا مواخذه نمى کند ، آیا در آن روز مرا از حکومت و عذاب و عقاب حق راه گریزى هست ؟


آن روز پس از اتمام حجّت باید دچار خشم خدا شوم و در آتش جهنم براى ابد بسوزم . پس از اندیشه و تامل به سختى پشیمان شد و با دست خالى به خانه خود برگشت .
چون آفتاب صبح دمید ، با همان قیافه ظاهر الصلاحى و چهره غلط انداز و لباس نیکان و صالحان به محضر پیامبر (صلى الله علیه وآله)آمد و در حضور آن حضرت نشست، ناگهان مشاهده کرد صاحب خانه شب گذشته ، یعنى آن زن جوان به محضر پیامبر شرفیاب شد و عرضه داشت : زنى بدون شوهر هستم ، ثروت زیادى در اختیار من است ، قصد داشتم شوهر نکنم ، شب گذشته به نظرم آمد دزدى به خانه ام آمده ، اگرچه چیزى نبرده ولى مرا در وحشت و ترس انداخته ، جرات اینکه به تنهایى در آن خانه زندگى کنم برایم نمانده ، اگر صلاح مى دانید شوهرى براى من انتخاب کنید .

 

حضرت به آن دزد اشاره کردند ، آنگاه به زن فرمودند که اگر میل دارى تو را هم اکنون به عقد او درآورم ، عرضه داشت : از جانب من مانعى نیست . حضرت آن زن را براى آن شخص عقد بست ، با هم به خانه رفتند، داستان خود را براى زن گفت که آن دزد من بودم که اگر دست به دزدى زده بودم و با تو چند لحظه بسر مى بردم، هم مرتکب گناه مالى شده بودم و هم آلوده به معصیت شهوانى و بدون شک بیش از یک شب به وصال تو نمى رسیدم آن هم از طریق حرام ، ولى چون به یاد خدا و قیامت فتادم و نسبت به گناه صبر کردم و دست به جانب محرمات الهیه نبردم ، خداوند چنین مقدر فرمود که امشب از درب منزل وارد گردم و تا آخر عمر با تو زندگى خوشى داشته باشم.

 

برگرفته از کتاب عرفان اسلامی نوشته استاد انصاریان


منبع : پایگاه عرفان
  3840
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    زيارت قبر علامه لاهيجانى توسط امام زمان (عج)
    حضرت علي اكبر(ع) و بذل مال در راه خدا
    داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
    داستان جريح و مادر او
    اثر بی‌حجابی
    داستان شعوانه و توبه‏
    نصيحت امام سجاد (عليه السلام) به دلقكى بيكار
    يوسف زيباتر بود يا تو ؟
    رفیق صمیمی امام حسین (ع)
    شفا گرفتن بال فطرس توسط امام حسین(ع)

بیشترین بازدید این مجموعه

      طى اللسان عارف وارسته شيخ نخودكى
      يوسف زيباتر بود يا تو ؟
      حكايت ليلى و مجنون‏
      رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
      داستان جريح و مادر او
      حکایت توبه «وحشى»
      زيارت قبر علامه لاهيجانى توسط امام زمان (عج)
      اثر بی‌حجابی
      درخواست از امام حسین(ع) که مبادا از گناه شمر بگذرد
      حضرت علي اكبر(ع) و بذل مال در راه خدا

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز